ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نمیدونم داستان لباس جدید امپراطور رو خوندید یا نه ... همون داستانی که دو نفر وانمود میکنند توانایی این رو دارند تا برای پادشاه لباسی بدوزند که فقط افراد دانا قادر به دیدنش هستند ... بهمین خاطر اطرافیان پادشاه با اینکه نمیتونند لباس خیالی رو ببینند ولی شروع به تعریف و تمجید از لباس میکنند !
بعد از اینکه جدایی نادر از عیال گرامیشون اون همه درخشید کنجکاو شدم که بشینم باز ببینمش ... راستش دفعه ی اولی که تماشاش کردم به نظرم یه فیلمه معمولی بود ... نه بیشتر و نه کمتر ! امروز هم بعد از دیدن فیلم تقریبا همین حس رو داشتم ... و تنها نکته ای که تو ذهنم های لایت شد بازی خیلی خوب شهاب حسینی بود ... البته با توجه به اون همه جایزه ای که برنده شده و نظر کارشناس جماعت و منتقدان گرامی نتیجه ای که گرفتم این بود که هیچی از فیلم و سینما و اینا حالیم نیست ! (آیکون حداقل!)
داشتم فکر میکردم آیا همه ی کسایی که تو این مدت این همه از این فیلم تعریف و تمجید کردند و براش پست نوشتند و در بحث هاشون آخرین اثر جناب فرهادی رو (یکی از) بهترین فیلم (های) زندگیشون دونستند ... واقعا فیلم رو درک کردند؟ خوش ساخت بودنش رو حس کردند ؟ یا فقط بخاطر جوی که هست خواستند از غافله عقب نمونن ؟
ارتباط اون داستان با زندگی ما آدما هم دقیقا همینجاست ! (آیکون بدون شرح)
انگار که زخم خورشید عمیق تر از این حرفهاست ...
پشت آن کوه ...
در کارزار افق ، گویی آسمان دارد زمین گیر میشود !!
صدایی می آید ، از ماشین پیاده میشوم ...
سرم گیج میرود ، همه چیز دوتا شده ، خواب میبینم ؟؟؟
همه به طرف من می دوند ، یکی هولم میدهد ... دیگری فحشی ، زنها جیغ میزنند ...
یکی فریاد میزند :
- برید کنار ... راهو باز کنید ... من دکترم ... آره دکتررررررر ...
دکتر ؟؟؟ راستش قیافه اش بیشتر به کارگردانها میخورد تا دکتر ... خواب نیستم ! شاید اصلا دوربین مخفی باشد ، دمش گرم ... پس هم کارگردان است هم نقش دکتر را بازی میکند ...
سرش را میگذارد روی سینه ی دخترک ... طولش میدهد ، ولی نه ... خیلی هم وارد نیست ...
به نظرم میخواهد خود را ناراحت نشان دهد ولی ... دخترک برعکس !
خیلی خوب دارد نقش مرده را بازی میکند !
چقدر هم خونش طبیعیست ...
همه ی دارند فحش میدهند ... جمعیت زیادی جمع شده ، سرم گیج میرود ... حالم اصلا خوش نیست ، دارم خواب میبینم ...
خانه ... تخت ... خواب ...میخواهم برگردم خانه ... میخواهم بخوابم ... میخواهم بخوابم !
دو نفر بازوهایم را میفشارند ...
یکی با مشت محکم میزند روی سینه ام ...
-- هوووووو ی ... چه خبرته ...
--- عروسیه ننت
... محکم بگیر دستشو نذار در ره ... زده دختر مردم و له کرده طلبکارم هست ...
-- کییی ؟ مننن ؟
--- هِه ... آقا رو ... ممد زنگ بزن این صد و ده یا بیان جمعش کنن این مردتیکه رو ...معلوم نیست
چی زده ...
-- کی ؟؟؟با مننـــ...ــــی ؟؟؟
من ؟؟؟ مگـــــــــر ... !!! دارم خواب میبینم ... لعنت به تو سیا ... باز آشغال به خوردم داده ... ***
روی دخترک را کشیده اند ... مامور ها دارند به سمت من میایند ...
ولی ، مطمئنم اگر به آنها بگویم تقصیر من نیست حرفم را باور میکنند ... لعنت یه تو سیا ... سیا لعنت به تو ... چرا به دستم دستبند میزنند؟ من که داشتم پرواز میکردم ... اینجا نبودم که ... دختره هم ... خب حتما دارد فیلم بازی میکند ... من که کاری نکرده ام ...
لعنت به تو سیا ... پس کی از این خواب مسخره بیدار میشوم ...
سرم گیج میرود ... حالم خوب نیست ... دلم میخواهم بخوابم ... خانه ... تخت ... خواب ...
-- دستمو ول کنینننننن ...
...
لعنت به تو ...
خسته شده بود از همه چیز ، از این زندگی ... ته خط بود ... دیگر توان ادامه دادن نداشت ... دیگر نمیتوانست ... راه دیگری برایش نمانده بود ... زیر پایش را نگاهی انداخت ... بلند بــــود ... بلند ... تنش میلرزید ... اما میدانست که راحت میشود برای همیشه ... همه ی دردهایش را در کسری از ثانیه در ذهن مرور کرد ... چشمانش را بست ... سه ... دو ... و پریــــــــــــــــــــــــــد .........

ماه ها بعد داستان مرگش به همه ی کتابهای فیزیک اضافه شد ... و دانشمندان همه از نبوغ شخصی به نام نیوتن میگفتند !
دیشب هواپیمای خیالم هنگام گذر از مختصات دلتنگی با مشکل فنی مواجه شده و سقوط کرده است .کارشناسان عامل اصلی این سانحه ی اشکبار را نامساعد بودن وضعیت جوی دل خلبان و همینطور برخورد با توده هوایی حقیقت میدانند . گروه امداد دلخوشی های باقی مانده همچنان برای یافتن جسد لبخندم در تلاشند !
+زین پس در دانه های ریز حرف نیز خواهیم نوشتندی !
دانه هـــای ریز حـــــرف !!!
اگر پست اول رو بخونید دلیل سورپرایز بودنش رو متوجه خواهید شد !!!
امروز آسفالت خیابونای مرکزی شهر تبریز فرش زیر پای کسایی بوده که خونشون به جوش اومده بود از دست "انسان" (!!!!!!!!!) هایی که دارن لالایی میخونن برای خواب همیشگیه دریاچه ی ارومیه ... گویا نمایندگان این "انسان" ها هم بصورت کاملا انسان دوستانه ای خودشون رو پای این میز مذاکره ی رسوندند و بحث با به میون اومدن موضوعاتی از قبیل باتوم ، زنجیر ، چوب ، چاقو و موضوعات نظیر بسیار گرمتر از پیش دنبال شده و اینا .
مثل اینکه فعلا قضیه تا حدودی خاتمه پیدا کرده تا جای مذاکرات امروزی خوب بشه و چند روز بعد دوباره روز از نو و مذاکره از نو ....
منتها فکر نکنم با این اوضاع چیزی حل بشه ... تا وقتی که پان تورکا شعار خودشون رو میدن ... سبزا به فکر خودشونن و بازاریا پی اعتراض به مالیات و اینا هیچی درست نمیشه که هیچ اوضاع بدتر هم میشه ...
میدانی چیست ؟
من فسفر کشیده بودم خنده هایت را ... امتحانم از اشکهایت بود روزی که مردود شدم ...
این دلتنگی هم حاصل غمیست که چون سه نقطه ای پایان هر جمله نگاهم مینشاندم ... آن روزها که تو تمرین تند خوانی میکردی ...
+Stay With Me / امیر تتلو - فریمان (پاپ)
ایمان آوردم به پیامبر سرزمین وجودت ، در اولین هم آغوشیمان ...
وقتی قامت خمیده ی لبخندم را شفا داد معجزه ی بوسه ات ...
کدام یک از شماها میداند که این دخترک ناز سرزمینمان چقدر دوست داشتنیست؟ چه دل بزرگی دارد؟ کدامیک تان معرفتش را لمس کرده اید وقتی خودت را در او رها میکنی ... اما شناور نگهت میدارد دست رفاقتش که غرق نشوی ؟ چه کسی میداند چه شبها که غصه نخورده ، چه روزها که اشک نریخته ... چه زمانها که دلش شور نزده برای همسایگان آدمیزادش ؟ و همین "آدمها" حالا انگ شوره زار بودن بر او میزنند و رهایش میکنند تا ... تـــــا ... تا بمیردددددددد ...

یزیدینن سیزین فرقیز نمندی ؟ اشتمیسیز ؟ سسلیر سوسوزام ... :(
+این پست مربوط هاله / عیدمون مبارک / روز جهانی وبلاگ نیز !
گفتم یه نشون بده که برمیگردی
یه قولی لا اقل یه حرفی
ولی به حرفام تو گوش نکردی
بی خبر تنهام گذاشتی رفتی
حالا من موندم و خاطراتت
دلمو خوش کردم من به یادت
مثل سایه ای ، همیشه تو اتاقم
نیستی و تب زدست این تن داغم
سایت انگار که کنار من نشسته
سرشو گذاشته رو این شونه خسته
سایت انگار داد میزنه میگه باهاتم
ولی من نمیشوم نمیشنوم نمیشونم
داد میزنم ، میخوام رها شم
میخوام رها شم
+آشفتم ... از درون ... اما شاید چهرم اصلا اینو نشون نده ... مثل این گودر که قاتی کرده ... با اینکه به ظاهر خیلی مرتب و منظم شده ... اونم به ترتیب حروف الفبا ... هررررررررر !
+منتظر یه سورپرایز باشید !!!
هر قانونی تبصره ای دارد ...
...
آغوشت تبصره قانون جاذبه !
چــرا این قلب من خاموش باشد ؟
اگر خورشید را عشقت بیافروخت !
اگر عالم سرای این دو روز است ...
چرا نفس حریصم در عطش سوخت؟
در گیر و دار جاذبه ی این همه مشکل ...
میشود گاهی پر کرد بادکنک ذهن را با (هیدروژن) هلیوم رویاها !
بعد از تحقیق (!!) نوشت : مثل اینکه برای پر کردن بالون ها از گاز سبک هلیوم استفاده میکنند تا سبک تر از هوا باشه و به پرواز دربیاد ... من فکر میکردم هیدروژنه :دی
واقعا که کار سختیه ... خیـــــــلی ... انتخاب سه پست از بین هفتاد و چهار گزینه منتخب برای قرار گرفتن در بین ده پست برتر ماه ... بین این هفتاد و چهار کاندید پستهایی بیشتر از تعداد انگشتان سه دست (!) پیدا میشن که واقعن عالین ... مثل پستهای شماره : 1 - 3 - 5 - 9 - 19 - 25 - 28 - 31 - 32 - 35 - 36- 40 - 41 - 42 - 43 - 50 - و غیـــــــــــــــــره !
ایده جالبیه ... چون اصلا بحث بحث رقابت نیست ... فقط همه میخوان که با پستها و وبلاگهایی که شایسته دیده شدن هستن بیشتر آشنا بشن ... انشالا تو دوره های بعد نقاط ضعف هم کم کم برطرف میشن ...
سه تا انتخاب من اینها هستن : 25 - 40 - 42 ... با اینکه کاش انتخاب هامون بیشتر بود !
+برای دونستن شرایط و شرکت در رای گیری روی لینک بالا کلیک کنید ... یه نگاهی هم بندازید ... شاید یکی از پستهای شما هم جز این هفتاد -هشتاد تا لینک باشه !
همین که میوزد در ذهنم رویایت ...
رها میشود از دست طفل نافهم حقیقت ...برای لحظه ای ... نخ بادبادک باورم !
+این پست جناب صفر و نیم !
+آهنگ متن این وبلاگ برای این شبها !
از ساعتی پیش جنگل های دلم دوباره طعمه حریق آتش دلتنگی شد ...
گزارشهای رسیده حاکی از پیشرفت لحظه به لحظه این حس می باشند !
:)
سرد بود ، خیلی ... زمستان خالص . میگفت ... شرط میبندد اینجا آتش هم یخ بزند ... خب ، حق داشت ...ســـرد بود ، خیلی ... میگفــــــت :
اینجا ... همیشه همینطور بوده ... مثل دیروز ... ماه قبل ... مثل سال بعد ... . اینها را همسایه ی خوشروی سمت راستی میگفت ... تنها هم صحبتم بود ... و شاید دوست ... برعکس ساکن کشوی سمت چپی ، که ساکت بود و منزوی ... . دوستم میگفت ... از هفته ی پیش که او را اینجا آورده اند هیچ حرفی نزده و هنوز هم نتوانسته با وضعیتش کنار بیاید ...
- خب ... حق داره ...
+ جوون بیچاره ...
- حق داره ... ما سنی و سالی ازمون گذشته اما اون ...
جوان بیست و چند ساله را به سرد خانه چکار ؟! ...
+دلم برات تنگ شده / هانیه چاوشی !
زمین هیچ و زمان هیچ و هوا هیچ
تویی نقطه ثقل و مــن و مــا هیچ
لبت بی قیمت اســت و در قبالش
هزاران مخزن شـــــمش طلا هیچ
شهر افکارم را ...
خیابانِ خیال تــوست ...
پر تردد ترین مسیر آمد و شد !

+عکس پرسنلی کودک درون من بهمراه دستخط ایشون ... برای شرکت در این مسابقه !
+بابک معصومی هم رفت ... روحت شاد !
+برای همه مریضا دعا کنید .
پیش نویس :
تو این ماه عزیز ... کیامهر خان ... یه بار دیگه ... با یه بازی وبلاگی محشر دیگه ... شور و حال رو به میون ما آوردند ... قرار بود ... کسانی که قصد شرکت کردند داشتن از سفره افطاریشون عکس بگیرن و برای ایشون بفرستن ... تا جناب باستانی عکسا رو دور هم جمع کنن و بهونه ای بشه برای یکجا جمع شدن دوباره دلهامون ... و همین هم شد ... دیشب ... . کیامهر خان ... خسته نباشید ... چون که واقعا محشر بود ... این عکسا ... این اهنگ ... اون حال و هوای قشنگ ... من که اشک تو چشمام جمع شد ...!
ادامه مطلب پلیز !
ادامه مطلب
میشکانم یخ حوض دلم را ...
با وزنه خاطراتت ...
هر شب ... برای قطره ای آرامش دروغین ...
+مگسی را کشتم /نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است/و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است / طفل /معصوم به دور سر من میچرخید، /به خیالش قندم /یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم /ای دو صد نور به قبرش بارد؛ /مگس خوبی بود... / من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، /مگسی را کشتم .. /مگسی را کشتم ...!
(ای دو صد نور به قبرت بارد مرد ... حسین پناهی)
خواست بخیه بزند زمان ، زخم نبودنت را با نخ خیال ...
اما چه فایده ...
که عشق باز هم عفونت کرد ... در قلبم ...
چون خیالم نیز آغشته به رویای تو بود ...
لبت قافیه ی شعرم شده ...
بوسه هایت وزنش ...
و من چقدر هوس کرده ام که امشب ... طولانی ترین قصیده ها را بسرایم ...
زنـده به گـــــــــور میکند ...
زیر حجـــم نا امیدی ...
فاصله ...
رویای آغوش دوباره تو را ... .
نصف شب ... تو ... تشنه ... هر چه غلت میزنی خوابت نمیبرد ... هوا داغ است و همه جا تاریک ... آرام قدم برمیداری که سایه ها متوجه حضورت نشوند ... خنکی آب گلویت را خراش میدهد ... به تخت برمی گردی ... و دراز میکشی ... ولی متوجه حضور سایه ها نمی شوی ...
و ... .
حس میکنی در هزار تویی گرفتاری که هیچ راه فراری ندارد ... یعنی هزار بار گم شدن ، هزار بار تلاش برای رهایی و دوباره ... دوباره هزار بار گم میشوی و این هزاره ها ، هزاران بار ادامه پیدا میکنند ... و تو هنوز ...
خودت را کنار تخت روی زمین پیدا میکنی تازه یادت می افتد که دیشب چه خواب بدی دیده ای ... خواب دیده ای سایه ها دنبال تو تا تختت آمده اند و اشغالش کرده اند و تو روی زمین افتاده ای ...
ساعت را نگاه میکنی ...چیز زیادی تا صبح نمانده ...بهتر است بلند شوی ... :)
باز امشب ...
هل میدهد ...دست دلتنگی ...
مرا ... روی تاب خاطره ها ...
دست اراده ام را بسته ای ...
آغوشم التماست را میکند ...بدون ترحم ... ماشه نگاهت را میکشی ...
و ...
هوش و حواسم پاشیده میشود روی دیوار ...
قلبی میماند ... عاشق تر از پیش ... عاشق تر از پیش ...
سرد و خاموش ، مثل آخرین لحظه تو ...
بی تو تنها ، در کنار تن خسته تو ...
من بدون تو چه خواهم کرد ...
با دل من بین چه ها غم کرد ...
شما که همیشه خنده رو رو لب ما نشوندی ...شما که ...
نبینم دیگه غمتو رفیق ... :(
+ مادر بزرگ آلن جان ، دوست خوب من هم دار فانی رو وداع گفتن ... روحشون شاد ...
:(
اگر قطرات باران از عشق بودند و اشکهایم از جنس باران ...
تمام گریه هایم را تقدیم بیابان سرنوشتمان میکردم ...
که سبز شود ... و من از شوق روییدنش ... پرنده !
+بارون اومد !
گاهی دلت میخواهد رگبار فریادت را نشانه بروی سمت همه ... سمت خدا ... بدون صدا خفه کنی به نام اشک ... گاهی دلت میخواهد بغض عمل نکرده ات را آنقدر انگولک کنی تا بترکد ... که ویران شود این خانه سر تا پا تظاهر رفتارت ... گاهی به خودت میگویی کاش میتوانستی دور بزنی میدان مین غصه های عصر هر جمعه را ... چند وقتیست که مظنونم به این جاده ها ... به تک تک شان ... حیف که نمیشود با هر روشی وادارشان کنی به اعتراف ... تا بگویند که آنها ........................... ! مدتیست نقشه انتحاری ترین عملیات دنیا را در سر دارم ... آتش زدن خاطرات ... حتی اگر احساسم قربانی شود ... اما او که از من فرمان نمیبرد ... نه فرمان نمیبرد این یاغی آشوب گر از من ... گاهی دلم میخواهد رقص مرگش را ببینم روی چوبه دار ... حتی اگر دیوارهای اتاقک عشقمان محکومم کنند به بی وفایی ... گاهی هم عاشق احساسم میشوم و ... ستاره های روی دوشش را به توان میرسانم ... گاهی هم ........... یاد جاودانه گوروس میوفتم و دلم نمی آید بگویم : این نوشته همان سطر های اول گلوله خورد !
وگر نه تمام نمیشد ......................................................
خیس شده بود در دریای عشقت ، احساسم ...
پهنش کردم روی بند حقیقت تا خشک شود ...
اما دریغ از ذره ای آفتاب بیخیالی ...
مگر این ابرهای دلتنگی مجــــــال میدهـند ؟!!
کلا فقط چهار نفر !
این چند دقیقه فاصله ی خانه تا نانوایی هی تمام مقدسات عالم را واسطه ی خدا میکردم که الهـــــــــی زیاد شلوغ نباشد ... دم همیشان تنور سنگگ پزی ... مقدسات عالم را میگویم !
فقط چهار نفر بودند ... خدا را شکر ... !
راستش اصلا حال و وصله ی این یکی را نداشتم ... صف و نوبت و اینها ... آن هم در این ظل ظهر تابستان ... آن هم جمعـــــــــــــــه ... !
گوشه ای ایستاده بودم تا نوبتم شود ... داشتم فکر میکردم حتی اگر مثل همیشه شلوغ هم بود ارزشش را داشت ... آبگوشت با نان سنگگ داغ و خاشخاشی شده آبگوشت خب ...
داشتم با گوشیم ور میرفتم که نفر دوم هم نانش را گرفت و رفت ... هی زاویه و سمت و سوی نگاهم را انگولک میکردم که پسر نوجوان همراه مردی که منتظر بود تا شاطر نانهایش را برشته کند و در این فاصله خودش را هم بی نصیب نمیگذاشت از طعم گرم سنگگ با ناخنک هایی که هی حواله ی نان روی میز میکرد ، برگشت و با لحنی بسیار کوکانه تر از سیزده چهار ده سال سن احتمالیش پرسید :
+ هش سن باشیریسان ماشینینان ته چخ ویراسان؟ (=اصلا تو بلدی با ماشین تک چرخ بزنی؟)
راستش نگاه و صورت و لحن معصومش دلم را قدری لرزاند ... شاید هم دلم سوخت ...با لبخندی پشت بندش گفتم ...
- یوخ ! (=نه !)
خنده ای کودکانه کرد و :
+هش ماتورینان دا باشارمیسان؟ (= با موتورم بلد نیستی؟)
زیاد منتظر جواب "نه" من نماند و با همان لحن کودکانه و البته با هیجان بیشتر گفت که برادرش حتی میتواند با ماشین هم تک چرخ بزند و اینها ...
و لبخندی روی صورتم و تایید حرفهایش با حرکت سر تنها جوابی بود که آماده داشتم ... تا اینکه مرد دست پسرک را گرفت و رفتند ...
چند دقیقه راه تا خانه را به این فکر میکردم حتی اگر دست به دامان مقدسات هم شوم باز هم احتمالا چیزی از مشکلات پدر مادر پسرک کم نمیشود ... با اینکه خود پسرک راحت است و آزاد ... اگر ما اجازه دهیم ... اگر بدانیم که او هم آدمیست عینهو ما ... فقط ... فقط ... نمیدانم شاید تقصیر ژن و این چیزها باشد ... شاید هم ... نمیدانم ... ازدواج فامیلی و اینها ... فقط فهمیدم خیلـــــی داغ بودند ... نان ها ... خیـــلی ...
پی پیکان تا امید نوشت : پیکان شناسی آقای صفر و نیم !!
لنگر دروغ را جمع کنید ، بادبادنهای رفاقت را باز ...
180 درجه چرخش !
پیش به سوی زیبایی ...
:)
+به این میگن شعار !
+زین پس ... ایجا نیز خواهیم نوشتندی !
مثل کود طبیعی میماند مشکلات زندگی !
بوی گند حقارت و واماندگی میگیرد پیراهن اراده ات ...
اما بزرگترت میکند ... قوی تر ... !
:)
+:دی
+اسم خود را در گینس شهریار ثبت کنید تا دیر نشده !
+سرباز وطن / یاس ! آهنگه هــــــــا !
مادر ... پسر بچه اش ... گریــه ............... آن سوی خیابان ... مغازه ی اسباب بازی فروشی !
(چند دقیقه بعد)
آن سوی خیابان ................ پدر ... دختر بچه ... اسباب بازی هایش ... خنده ... خنده !
+من ... نیمکت پارک ... بارون ... من ... بارون ... بارون ... :)
+مارمولک / TM BAX به مناسبت اعیاد شعبانیه :دی
+عیدتون هم مبارک !
هلش داد سرنوشت
و افتاد ... از تپش ، قلب آرزوهایش !
جوانه ی امیدش قطع نخاع شده بود .
حالت چطوره رفیق ؟ ... خوبی حاجی ؟ خوبی اخوی ؟ خوبی نازنین ؟
به قول تیراژه ... ما که خوبیم ... اما تو باور نکن ..... :)

+ماهی تنهای تنگ خونه ی مادر بزرگمو که یادتونه؟ همون که دلش گرفته بووووود ... یادتون اومد؟؟
حالا دیگه خونش اینجاست ... خوش به حالش نه ؟
خدا به همراهت خوشگله ... یادت باشه چی گفتم بهت ... باشه ؟
برو به اون بالایی بگو پس ما چی ؟ رودخونه نخواستیم ... اما آّب تنگ دلمون که باید عوض بشــــــــه ... پس کووووو؟؟؟
زخمت عمیق مانده و درمان نمیشود
در گوش برکه هاسخن ازموج هاخطاست
در برکه های مرده که طوفان نمیشود
ای دل سیاه معجزه از ابرها نخواه
با حرفهای گربه که باران نمیشود
گفتی بهار میرسد اما عزیز من
ماندیم در خزان و زمستان نمیشود
(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)؟
با سینه های یخ زده ایمان نمیشود
دیگر پرنده با قفست خو گرفته ای
جانت دوباره مست و غزلخوان نمیشود
دیگر برای درد تو انگار چاره نیست
خود کرده که زکرده پشیمان نمیشود
این نیمه های خالی احساس در تو هست
این نیمه نیمه ی پر لیوان نمیشود
آزاده آرامی
جلد گرفته ام عشقم را با خیال و خاطره ...
مبادا که تا بخورد حتی ، گوشه ی احساسم ...
زیر دست این همه تنهایی !
بعدا نوشت : آهنگ صفحه ی روزنوشت های دکتر دلژین واقعا فوق العادست !
یکم بعدتر از اون نوشت : بازگشت بسیـ.ـج مـ.ـرد 4 رو از دست ندید ... =))
تو که میدانی دلتنگیم پا به ماه است ...
پس چرا طبیبم را خبر نمیکنی ؟!!

:(
با ( اضافه !
+ برای عزیزی که اینجا را نمیخواند ... اما من در سطر سطر صدایش خواندم غم ویرانگی را ... قربان آن چشمهای تیله ایت رفیق ... !

من در این غربت چه خواهم کرد ... با دل من بین چه ها غم کرد !
بگذار مرز دلتنگی را رد کنم ...
ببین ... گذرنامه ام فقط مهر لبهایت را کم دارد ... !
+ داره بارون میاد !
هر روز ... همیشــه ...
آرزوی پرواز دوباره ی پرنده ...
در بطن قفس ... !

پیامبری در قلبم ظهور کرده ...
عیسای دلتنگی ... .
میدمد بر خاطراتت ... و زنده میکند آنها را برایم ... هر شب ... !
نازممم...
نیازممم ...
نغمه و آوازممم ...
حس قشنگه پروازممم ...
برمیگردی کنارم بازم؟
بخدا سکوته صدای سازم ...
بدون تو !
*
آرزوهای ما محکوم شده اند به اینکه به فعل ماضی التزامی ختم شوند ... این زندگی ماست ... حقیقت !
**
تو که چشمات وارث آسمون آبی بودن ... اشکا رو چرا با مژه هات لب میزدی؟
آسمون که اون روزا روشن تر از همیشه بود ... تو چرا تو قصه هات همش دم از شب میزدی؟
***
این بازی وبلاگی اعصاب خورد کن ... مهیج ... دیووانه کننده رو از دست ندین !
****
اینجا شرکت کنید ! حتی شده با اسم مستعار ، که تعداد به حد نصاب برسه برای دور دوم ... لطفا !
*****
این وبلاگ قشنگه !
******
اسمایلی ابتکاری (1)
اشک شوق :
:()
:دی
(کپی رایت پست اسمایلی های ابتکاری برای نویسنده ی خلــــــــــــــاق وبلاگ اندر میان)
انگار که روزه گرفته باشد روزگارم !
لحظه ای هم که شده لب به آرامش نمیزند ...
...
پس کی دوباره نگاهت در بام زندگیم اذان خواهد گفت ؟ کی؟
سنگ که از قلاب پسرک رها شد
گنجشکی هراسان از روی شاخه پرید :
لعنت بر مردم آزار ... !

