X
تبلیغات
رایتل

صبح بخیر

1390/05/08 ساعت 08:07

نصف شب ... تو ... تشنه ... هر چه غلت میزنی خوابت نمیبرد ... هوا داغ است و همه جا تاریک ... آرام قدم برمیداری که سایه ها متوجه حضورت نشوند ... خنکی آب گلویت را خراش میدهد ... به تخت  برمی گردی ... و دراز میکشی ... ولی متوجه حضور سایه ها نمی شوی ...

و ... .

حس میکنی در هزار تویی گرفتاری که هیچ راه فراری ندارد ... یعنی هزار بار گم شدن ، هزار بار تلاش  برای رهایی و دوباره ... دوباره هزار بار گم میشوی و این هزاره ها ، هزاران بار ادامه پیدا میکنند ... و تو هنوز ...

خودت را کنار تخت روی زمین پیدا میکنی تازه یادت می افتد که دیشب چه خواب بدی دیده ای ... خواب دیده ای سایه ها دنبال تو تا تختت آمده اند و اشغالش کرده اند و تو روی زمین افتاده ای ...

ساعت را نگاه میکنی ...چیز زیادی تا صبح نمانده ...بهتر است بلند شوی ... :)