X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

برای این تن سالم ... خدایا شکر !

1390/04/31 ساعت 18:08

کلا فقط چهار نفر !

این چند دقیقه فاصله ی خانه تا نانوایی هی تمام مقدسات عالم را واسطه ی خدا میکردم که الهـــــــــی زیاد شلوغ نباشد ... دم همیشان تنور سنگگ پزی ... مقدسات عالم را میگویم !

فقط چهار نفر بودند ... خدا را شکر ... !

راستش اصلا حال و وصله ی این یکی را نداشتم ... صف و نوبت و اینها ... آن هم در این ظل ظهر تابستان ... آن هم جمعـــــــــــــــه ... !

گوشه ای ایستاده بودم تا نوبتم شود ... داشتم فکر میکردم حتی اگر مثل همیشه شلوغ هم بود ارزشش را داشت ... آبگوشت با نان سنگگ داغ و خاشخاشی شده آبگوشت خب ...

داشتم با گوشیم ور میرفتم که نفر دوم هم نانش را گرفت و رفت ... هی زاویه و سمت و سوی نگاهم را انگولک میکردم  که پسر نوجوان همراه مردی که منتظر بود تا شاطر نانهایش را برشته کند و در این فاصله خودش را هم بی نصیب نمیگذاشت از طعم گرم سنگگ با ناخنک هایی که هی حواله ی نان روی میز میکرد ، برگشت و با لحنی بسیار کوکانه تر از سیزده چهار ده سال سن احتمالیش پرسید :

+ هش سن باشیریسان ماشینینان ته چخ ویراسان؟ (=اصلا تو بلدی با ماشین تک چرخ بزنی؟)

راستش نگاه و صورت و لحن معصومش دلم را قدری لرزاند ... شاید هم دلم سوخت ...با لبخندی پشت بندش گفتم ...

- یوخ ! (=نه !)

خنده ای کودکانه کرد و :

+هش ماتورینان دا باشارمیسان؟ (= با موتورم بلد نیستی؟)

زیاد منتظر جواب "نه" من نماند و با همان لحن کودکانه و البته با هیجان بیشتر گفت که برادرش حتی میتواند با ماشین هم تک چرخ بزند و اینها ...

و لبخندی روی صورتم و تایید حرفهایش با حرکت سر تنها جوابی بود که آماده داشتم ...  تا اینکه مرد دست پسرک را گرفت و رفتند ...

چند دقیقه راه تا خانه را به این فکر میکردم حتی اگر دست به دامان مقدسات هم شوم باز هم احتمالا چیزی از مشکلات پدر مادر پسرک کم نمیشود ... با اینکه خود پسرک راحت است و آزاد ... اگر ما اجازه دهیم ... اگر بدانیم که او هم آدمیست عینهو ما ... فقط ... فقط ... نمیدانم شاید تقصیر ژن و این چیزها باشد ... شاید هم ... نمیدانم ... ازدواج فامیلی و اینها ... فقط فهمیدم خیلـــــی داغ بودند ... نان ها ... خیـــلی ...


پی پیکان تا امید نوشت : پیکان شناسی آقای صفر و نیم !!